سخاوت


روزی پسر ١٠ ساله‌اى وارد قهوه فروشى هتلى شد و پشت میزى نشست.. خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت.
 
- پسر پرسید: بستنى با شکلات چند است؟
 
- خدمتکار گفت: ۵٠ سنت
پسر کوچک دستش را در جیبش کرد، تمام پول خردهایش را در آورد و شمرد. بعد پرسید:
- بستنى ساده چند است؟
خدمتکار با توجه به این که تمام میزها پر شده بود و عده‌اى بیرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن میز ایستاده بودند، با بی‌حوصلگى گفت:
- ٣۵ سنت
- پسر دوباره سکه‌هایش را شمرد و گفت:
- براى من یک بستنى ساده بیاورید.
خدمتکار یک بستنى آورد و صورت‌حساب را نیز روى میز گذاشت و رفت. پسر بستنى را تمام کرد، صورت‌حساب را برداشت و پولش را به صندوق‌دار پرداخت کرد و رفت. هنگامى که خدمتکار براى تمیز کردن میز رفت، گریه‌اش گرفت. پسر بچه روى میز در کنار بشقاب خالى، ١۵ سنت براى او انعام گذاشته بود.
 یعنى او با پول‌هایش می‌توانست بستنى با شکلات بخورد امّا چون پولى براى انعام دادن برایش باقى نمی‌ماند، این کار را نکرده بود و بستنى خالى خورده بود.

دیدین پسر بچه چه سخاوتی داشته

/ 7 نظر / 29 بازدید
پرسان

سلااااااااااااام نیلوچطوری اجی[قلب]اااااااااا اینترنته مهناز قطع شده [تعجب][ناراحت]اخه چرا[ناراحت] [تعجب]دلم براش تنگ شده [قلب]ایشالله وصل بشه زودبیاد.نیلوجون داستانت خیلی قشنگ بود اخیییییی چه گل پسری من الان گیج شدم نمیدونم اگه جای اون بودم بستنی شکلاتی میخوردم یا انعام میدادم [سوال]ولی از بستنی شکلاتی هم نمیشه گذشتااااااااااا من عاشق بستنی شکلاتیم [خوشمزه]

emily

اخی چقدر قشن بود [قلب]

emily

نتیجه گیری خیلی خوبی داشت [متفکر]

emily

هههههههههههههههههههههههه [نیشخند]

emily

قضیه ویلیام رو بت گفتم تو وبم برو ببین اینجا نمیگم ریا نشه [نیشخند]

تینا

خونده بودمش قبلا [گریه][گریه]

گاگالو

سلام! تپل گاگالو هستم![لبخند] گل نیلوفر در مرداب می روید تا همه بدانند در سختیها باید زیباترین ها را بیافرینند! روزگارت نیلوفری[گل]