*آفتــــــآب مهربـــــونی*

*^مــــرا در خانه سروی هست،کاندر ســــآیه ی قدش ..فراغ از سرو بستــــآنی وشمشـــــآد چمن دارم...^*

داستـــــــــــــــان

سلااااااااام دوسجونیام!!!خوبین؟؟؟قلبمن یه تصمیمی گرفتم اونم اینه ک تا جاییک بتونم میخوام وبم به روز باشه و بسته نشه چون خیلی خیلی دوستش دارم خاطرات قشنگی اینجا برام مونده ک نمیخوام فراموش شن پس کمک کنین پاشین بیایین نظر بدین منم خوشحال شم دیگ خوحالا شاید سال دیگه نتونم بیامگریهکنکور دارم مثلانیشخندولی بعداز اون مثه همیشه فعال میشم..قوووووووووووول

داستااااااااان آوردم براتون برین بخونین کوتاه و قشنگه خسته کننده نیس وقت هم نمیگیره میگمم برین بخونین حرف گوش بدیییییییییییییینبرید دیگ آفرین!!

 

 

 

 

 


زنجیره عشق
یک روز بعد از ظهر وقتی اسمیت داشت از کار برمی گشت خانه، سر راه زن مسنی را دید که ماشینش خراب شده و ترسان توی برف ایستاده بود .اون زن برای او دست تکان داد تا متوقف شود.
اسمیت پیاده شد و خودشو معرفی کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم؟زن گفت صدها ماشین از جلوی من رد شدند ولی کسی نایستاد، این واقعا لطف شماست .
وقتی که او لاستیک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد، زن پرسید:” من چقدر باید بپردازم؟”
و او به زن چنین گفت: ” شما هیچ بدهی به من ندارید. من هم در این چنین شرایطی بوده ام.
و روزی یکنفر هم به من کمک کرد¸همونطور که من به شما کمک کردم.
اگر تو واقعا می خواهی که بدهیت رو به من بپردازی، باید این کار رو بکنی.
نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه!”
چند مایل جلوتر زن کافه کوچکی رو دید و رفت تو تا چیزی بخوره و بعد راهشو ادامه بده ولی نتونست
بی توجه از لبخند شیرین زن پیشخدمتی بگذره که می بایست هشت ماهه باردار باشه و از خستگی روی پا بند نبود.
او داستان زندگی پیشخدمت رو نمی دانست و احتمالا هیچ گاه هم نخواهد فهمید.
وقتی که پیشخدمت رفت تا بقیه صد دلار شو بیاره ، زن از در بیرون رفته بود ،
درحالیکه بر روی دستمال سفره یادداشتی رو باقی گذاشته بود.
وقتی پیشخدمت نوشته زن رو می خوند اشک در چشمانش جمع شده بود.
در یادداشت چنین نوشته بود:” شما هیچ بدهی به من ندارید.
من هم در این چنین شرایطی بوده ام. و روزی یکنفر هم به من کمک کرد، همونطور که من به شما کمک کردم.
اگر تو واقعا می خواهی که بدهیت رو به من بپردازی، باید این کار رو بکنی.
نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه!”.
همان شب وقتی زن پیشخدمت از سرکار به خونه رفت در حالیکه به اون پول و یادداشت زن فکر می کرد به شوهرش گفت :”دوستت دارم اسمیت همه چیز داره درست میشه.
 
فعلا بابای دوستای خوبم دوستتون دارم یه عالمههه
[ پنجشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩۳ ] [ ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ ] [ نیلوفر ] [ نظرات () ]

آخرين مطالب
» عکس...
» بازگشته ام....
» عیدتون پیشاپیش مبارک
» عیـــــد اومدهـــــــ
» داستـــــــــــــــان
» عاشقانه
» رفت.....
» سلاااااااااااام
» یکشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩۳
» خداحافظ مرد مهربان والیبال ایران...

Design By : RoozGozar.com