*آفتــــــآب مهربـــــونی*

*^مــــرا در خانه سروی هست،کاندر ســــآیه ی قدش ..فراغ از سرو بستــــآنی وشمشـــــآد چمن دارم...^*

سخاوت

پسر بچه ای وارد بستنیفروشی شد و پشت میزی نشست. پیشخدمت یک لیوان آب برایش آورد. پسر بچه پرسید: (( یک بستنی میوه ایچند است؟ )) پیشخدمت پاسخ داد : (( 50 سنت )) . پسربچه دستش را در جیبش برد و شروع به شمردن کرد . بعد پرسید : (( یک بستنی ساده چند است ؟((در همین حال ، تعدادی ازمشتریان در انتظار میز خالی بودند و پیشخدمتبا عصبانیت پاسخ داد: 35 سنت

پسر دوباره سکه هایش راشمرد و گفت : لطفأ یک بستنی ساده

پیشخدمت بستنی را آورد وبه دنبال کار خود رفت.

پسرک نیز پس از خوردنبستنی پول را به صندوق پرداخت و رفت

وقتی پیشخدمت بازگشت ازآنچه دید شوکه شد. آنجا در کنار ظرف خالیبستنی، 2 سکه 5 سنتی و 5 سکه 1 سنتی گذاشته شدهبود. برای انعام پیشخدمت....خیال باطل

[ چهارشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩٢ ] [ ٥:۳۱ ‎ب.ظ ] [ نیلوفر ] [ نظرات () ]

آخرين مطالب
» عکس...
» بازگشته ام....
» عیدتون پیشاپیش مبارک
» عیـــــد اومدهـــــــ
» داستـــــــــــــــان
» عاشقانه
» رفت.....
» سلاااااااااااام
» یکشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩۳
» خداحافظ مرد مهربان والیبال ایران...

Design By : RoozGozar.com